تبليغاتX
نم نم بارون

نم نم بارون

+نوشته شده در 89/12/19ساعت7:8 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
بنا به دلایلی این وبلاگ تعطیل و شعبه دیگر تشکیل شد خداحافظ
+نوشته شده در 90/11/30ساعت8:7 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار 11
 

ساعت 11 شب منو علی مامور شدیم بریم بیرون غذای حاضری بگیریم که با یه صحنه ی خیلی زشت روبرو شدیم یه زن و شوهر داشتن با هم دعوا می کردن دعواشون از این قرار بود که

شوهر زنه داشته وسایل خونه رو بار میزده ببره بفروشه و یکی از همسایه که نزدیک دو میلیون از اینا طلبکار بوده این صحنه رو دیده و به پلیس زنگ زده آخه ترسیده بود که بخوان پولشو بخورن حالا چی پلیس میاد اونجا و تو همین حین زن مرده سر میرسه این طور معلوم بود اصلا از این موضوع با خبر نبوده و رفته بوده خونه ی پدر و مادرش حالا ما نفهمیدم به قهر رفته بوده یا رفته بود سر بزنه خلاصه زنه که این صحنه رو می بینه شروع می کنه به فحش دادن اونم چه فحشایی و چه حرفایی چنان داد میزد که ده تا خیابون اونورترم با خبر می شدن رفت تو خونه به مادرش اینا زنگ بزنه تا بیان تکلیفشو با مرده روشن کنن بعدم که اومد بیرون بدون چادر با یه لباس راحتی تو خونه که دیگه خیلی راحت بود و دوباره شروع کرد به فحش دادن مرده هم می گفت هرزه برو لباساتو عوض کن ولی زنه گوشش بدهکار نبود می گفت امشب باید همه بفهمن باید همه بفهمن که چقد بی غیرتی آره مردم های مردم این منو به رفیقاش می فروشه مرده شروع کرد به فحش دادن که زنه گفت نکنه یادت رفته یادت رفته چه چور با یه کارت شارژ منو به رفیقت می فروختی یادت رفته؟یه دفعه میخکوب شدم علی هم مثل من شده بود یعنی کل مردم اونجا اینجوری شده بودن کارشون به کتک کاری رسید مامورا اومدن مردو انداختن تو الگانس بردنش منو علی بدجور به فکری شدیم گفتم علی به نظرت یه مرد چه جور میشه که نامرد میشه؟گفت هر کی یه دلیل داره ولی تو این یه مورد به نظرم فقر باعث بی غیرتی طرف شده البته اگه خونواده ی درست و حسابی داشت حتی توی سخت ترین شرایط حتی به قیمت مرگ زیر بار این ننگ نمی رفت به نظرم اعتقاد ضعیف یه دلیل دیگشه کلی در موردشون حرف زدیم آخرشم نتونستیم خودمونو متقاعد کنیم که چه جوری آدم می تونه به اینجا برسه اون شب بعد یه سری غذای حاضری ماجرای اون روزمو براشون تعریف کردم گفتم که قراره نتیجشو بهم بده تا چند روز دیگه انتظار داشتم تشویقم کنن ولی بهم توصیه کردن که با اطلاع خونواده کارامو ببرم جلو این جور خواستگاری کردن ها آخر و عاقبت نداره راستم می گفتن اگه من اونو دوست دارم باید با احترام باهاش رفتار کنم این یه جور بی احترامی به اون و خونوادشه که بخوام روابطمون پنهانی بمونه یه جور خیانته قول دادم که اگه جواب مثبت گرفتم بلافاصله خونوادمو با خبر کنم اون شب تا صبح خوابم نبرد ولی خوبیش این بود فرداش ساعت شش عصر کلاس داشتم درس باحالی خصوصا استادش کلی باهاش حال می کردم خصوصا بحثایی که سر کلاس می کرد روح آدمو شاد می کرد صبح خورشید بدجور اذیتم می کرد مجبور شدم بلند بشم همه ی پرده ها رو بکشم کلی ضد حال بود وقتی بیدار شدم دیدم داره دیر میشه به هزار زحمت خودمو رسوندم نشستم که استاد وارد شد شروع کرد به صحبت در مورد عقل گفت یه سوال به نظر خیلی ساده کسی می دونه عقل چیه؟آدم عاقل کیه؟هر کی یه نظری داد ولی اون با استدلالایی که می کرد همه ی جواب ها رو رد کرد گفت هر کی یه تعریفی از عقل داره ولی یه تعریف واحد از عقل وجود نداره شما اگه یه دیوونه رو الان از تو خیابون پیدا کنید و بهش بگین دیوونه بهتون می خنده اون فکر می کنه شما دیوونه اید و شما فکر می کنید اون دیوونس گفت مثلا شما الان که اینجا نشستید راجب من یه فکر می کنید وقتی توی خیابون راه میرید و راجب من فکر دیگه می کنید تو دسشویی که نشستید ممکنه یه فکر دیگه کنید کشته مرده ی این مثالاش بودم از خنده مردم وقتی گفت تو دسشویی راجب من یه جور فکر می کنید کلا آدم باحالی بود خصوصا سوتی های بدجوری که می داد این استاد عزیز ما یه دو هفته ای نیومده بود سر کلاس بعد دوهفته که اومده بود گفتم استاد خیر باشه مشکلی براتون پیش اومده بود گفت امروز می خوام در مورد خواست خدا باهاتون صحبت کنم من دو هفته پیش داشتم میرفتم کازرون که سر یه پیچی یه کامیون اومد تو روم مجبور شدم به طرف یه دره فرمونو بپیچونم ماشین بدجور تو دره غلط می خورد که یه دفعه از ماشین پرت شدم بیرون کنار یه عالمه تخته سنگ افتادم روی یه قسمت خاک نرم که همون باعث شد من الان خدمتتون باشم اگه با ماشین میرفتم پایین الان خدمتتون نبودم خلاصه بحث بالا گرفت تا آخر کلاس چیز دیگه نمونده بود که بحثمون تموم بشه که یه دفعه استاد محترم و عالیقدر سوتی تاریخی خود را عنایت فرمود گفت شما ببینید از خواست خدا ماشین من بیس معلق میزنه و پرس پرس میشه اون وقت منو سالم سالم از از ماشین درمیارن فکر کنم فقط منو چند نفر دیگه متوجه شدیم هر طوری بود خودمونو کنترل کردیم آخه استاد احترامش واجبه هیچ وقت بی کسی که چیزی یادتون داده بی احترامی نکنید این نهایت قدر نشناسیه بعد کلاس داشتم از ساختمون بیرون میرفتم که پریناز خانومو دیدم با یه نگاه خیلی خیلی خیلی معنی دار هم دیگرو نگاه کردیم وای قلبم داشت کنده میشده این دیگه چه جورشه زلزله ی هزار ریشتری بدنم می لرزید گردنم بدون اختیار از دلهره و اضطرابی که داشتم یکمی کج میشد با یه سلام علیک کوتاه از هم دیگه خداحافظی کردیم رفتم تو چمنای دانشگاه دراز کشیدم دوست داشتم فکر کنم ساعت حالا چند ساعت هشت شب فضای قشنگی بود یه نور ملایم رو چمنا و یه دانشگاه خلوت خلوت با یه رطوبت دل انگیز که روی چمنا بود یه نیم ساعت همونجا نشستم و شروع کردم به فکر کردن که یه دفعه تلفنم زنگ زد .....ادامه دارد

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:44 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار 10

گفت من که هنوز چیزی نگفتم چرا شما اینقده نا امیدین برا دلخوشی شما نمی خوام اینو بگم ولی باید روش فکر کنم اگه میشه یه گوشه نگه دارین من پیاده بشم گفتم هنوز که نرسیدیم گفت خیلی ممنون زحمت کشیدین یه گوشه نگه داشتم پیاده شد وقتی ازش دور می شدم داشت منو نگاه می کرد وای خدای من با اینکه چند دقیقه بیشتر با هم نبودیم و این اتفاقا افتاده بود ولی انگار ساعت ها باهاش حرف زده بودم همش تو ذهنم کوچکترین حرکتشو تحلیل می کردم کنار دریا بهترین جا برا فکر بودن بود برا همین رفتم طرف دریا یه آلاچیق خالی پیدا کردم رفتم نشستم فضا خیلی رمانتیک و غم انگیز بود خورشید داشت غروب می کرد نمی دونم چرا ما آدما هر موقع چنین صحنه ای می بینیم دلمون می گیره خلاصه بگم فلسفه ی خیلی عجیبی داره صدای دریا با نسیمی که بوی بهشت می داد منو برد تو رویا و خیال همش صحنه ی ملاقاتمونو باسازی می کردم لذت عجیبی داره دوس داری تا آخر عمرت تو همون رویا بمونی عاشقی درد شیرینیه از یه طرف ناراحتی از دوریش از یه طرف فکر وصال دیوونت می کنه تو همین فکرا بودم که دیدم چند تا دختر اومدن کنارم نشستن تو همون آلاچیقی من بودم دور تا دورمو محاصره کردن همشون زل زده بودن منو نگاه می کردن از تعجب شاخ درآورده بودم بعدم که دیدم نخیر اینا کم بیار نیستن پا شدم رفتم بیرون که پشت سرم صدای خندشونو شنیدم اینقده حرصم گرفته بود چرا بعضی آدما اینقده بی معرفتن اونا برا اینکه تفریح کرده باشن خلوت منو به هم زده بودن اعصابم خیلی خورد شده بود دوست داشتم برگردم یه چیزی بگم ولی پشیمون شدم آخه دنیا ارزش این کینه گرفتن ها رو نداره دنیا جای عجیبیه دوست دارم بدونم که چرا اسمشو گذاشتن دنیا و اینکه چه کسی اولین بار این اسمو گذاشت و دلیلش چی بود؟ خیلی چیزای دیگم برام سواله ولی جواب بعضی هاشونو پیدا کردم مثلا یه مدتی با خودم می گفتم که ما وقتی ما میگیم هی روزگار معنیش چیه؟یا میگیم روزگار کمرمو خورد کرد معنیش چیه؟ بعد با خودم فکر کردم گفتم روزگار باید خیلی قوی باشه که می تونه کمر بنده ی خدا رو بشکنه بعد گفتم کمر بنده ی خدا رو بشکنه و خدا هیچی بهش نگه مگه خدا ما رو دوست نداره نه امکان نداره خدا ما رو دوست نداشته باشه اون ما رو درست کرده مگه میشه یه خالق مخلوقشو دوست نداشته باشه بعد اون وقت چرا خدا هیچی به روزگار نمیگه یعنی روزگار قوی تره؟ اگه اینجوره پس خدا خدا نیس بعد گفتم نه شاید من اشتباه می کنم روزگار خداونده ما برا اینکه مستقیم اسم خدا رو نگیم اسمشو عوض کردیم گذاشتیم روزگار تا هر چی دلمون خواست بگیم بعد تازه فهمیدم که چقده به خدا بی ادبی کردم از این به بعد تصمیم گرفتم دیگه نگم هی روزگار یا اینکه روزگار کمرمو شکست یا اینکه امان از روزگار خلاصه ما داشتیم قدم می زدیم که دوباره حالمون گرفته شد یه موج خورد به سنگ ها و خیس خیسمون کرد اون ورم چند تا دختر که منو دیدن از خنده مردن امروز مثل اینکه قرار نبود عادی تموم بشه باید یه روز خیلی خاص میشد هوا دیگه تاریک شده بود باید بر می گشتم وقتی برگشتم خونه بچه ها جلسشون گرم گرم بود صدا خندشون تو راه رو پیچیده بود صدای ضبطم تا آخر بود خونه ی ما یه خونه ی دو طبقه ی چها ر واحدی بود که همسایه هامون یه روزای خاصی همشون می رفتن بیرون خیلی دوس دارم بدون برا چی می رفتن خیلی مشکوک میزدن صدای دی جی علی گیتور خونه رو برده بود رو هوا بچه هام که ماشالله هیچی نخورده مست مست بودن....... البته اینجا لازم می دونم که در مورد نوشیدنی های مست کننده یه دلیل برا اونایی بیارم که میگن آب انگوره و کلی هم طرفدارشن من یه حکایت رو براتون تعریف می کنم امیدوارم که با خوندنش اگه تا حالا خوردین دیگه نخورین از یه بنده خدایی پرسیدن که چرا مشروب حرامه؟ مگه از انگور درست نشده؟ طرف مقابل جواب داد خب منم یه مثال برا شما میزنم اگه من یه خورده آب به شما بپاشم شما چیزیتون میشه؟ گفت نه فقط یکمی خیس میشم گفت اگه حالا یکمی خاک بهتون بپاشم چی چیزیتون میشه؟ گفت نه فقط یکمی خاکی میشم گفت حالا اگه من اون آب و خاک رو قاطی کنم بعد بزارم تا خشک بشه و یه گلوله ی سفت و سخت بشه و اون وقت اونو به طرف شما پرتاب کنم چی میشه؟گفت خب ممکنه بلایی سرم بیاد یا حتی بمیرم گفت خب حکایت شرابم همینه بعد از این ماجرا اون مرده دیگه شراب نخورد.....منم که دیدم که آخر فازه داغ کردم رفتم میونشون شروع کردم به بالا پایین پریدن خیلی باحال بود مثل بچه های کوچیک با بالشت همدیگرو می زدیم تا یکی دو ساعت بعدش ادامه دادیم بعد اینکه خسته شدیم تازه یادمون اومد که شام درست نکردیم زندگی دانشجویی دردسرای خاص خودشو داره ولی در کل میارزه ساعت 11 شب منو علی مامور شدیم بریم بیرون غذای حاضری بگیریم که با یه صحنه ی خیلی زشت روبرو شدیم یه زن و شوهر داشتن با هم دعوا می کردن دعواشون از این قرار بود که.......ادامه دارد 

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:42 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار 9
منتظر تاکسی بود رفتم جلو بوق زدم اون روشو کرد اون ور فکر کرد قصد مزاحمت دارم دوباره بوق زدم از ماشین دور شد دنده عقب گرفتم خواستم سلام کنم که گفت آقا مزاحم نشو گفتم شرمنده قصد مزاحمت نداشتم خانوم ملک پور یه دفعه با تعجب توی ماشین رو نگاه کرد یکمی خند اش گرفت گفت ببخشید متوجه نشدم شمایید گفتم خواهش می کنم بفرمایید سوارشین می رسونمتون گفت نه خیلی ممنون باعث زحمتتون میشم گفتم این چه حرفیه درو براش باز کردم گفتم بفرمایید خلاصه به هر بدبختی بود سوار شد سکوت خیلی سنگینی تو ماشین حکم فرما بود خیلی استرس داشتم گفتم برا اینکه یکم آرامش پیدا کنم ضبظ ماشینو رو روشن کنم خلاصه ما دکمه ی ضبط رو زدیم چشمتون روز بد نبینه سندی شروع کرد به خوندن اونم چه شعری اینو می گفت جومه ی ویلی چاپی چقد قشنگه.... سر خیابون بندر چقد قشنگه ..... آب از خیابون میارم با چشم کورم....ووی آب از بهمنشیر میارم سیلو می شوروم..... تا اینجاش خوند آخه خیلی حول شده بودم نتونستم کمش کنم برگشتم عقب خواستم معذرت خواهی کنم که دیدم از خنده داره می میره منم باهاش هم صدا شدم و کلی خندیدم بعد اون گفت اصلا بهتون نمیاد همچین آهنگ هایی گوش بدین گفتم اینو من رو ماشین نزاشتم کار رفیقمه البته بین خودمون بمونه کار خودم بود گفتم سلیقه ی من چیز دیگه ایه بعد نوار امید رو گذاشتم رو ضبط ماشین صداشو بلند کردم .......باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب .......آرام جان خسته ره می سپارد امشب ..... در نگاهت مانده چشمم ....شاید از فکر سفر برگردی امشب.....از تو دارم ....یادگاری...سردی این بوسه را پیوسته بر لب ....قطره قطره اشک چشمم..... می چکد با نم نم باران به داغم .....بسته ای بار سفر را .... با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من....... رنگ چشمت رنگ دریاست .....سینه ی من دشت غم هاست .....یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها ......زیر باران با تو بودم زیر باران با تو تنها ......من خیلی احساساتی ام اصلا متوجه نبودم که یه دفعه با صدای بفرمایید پریناز به خودم اومدم دیدم یه دستمال کاغذی توی دستشه تازه متوجه شدم که چیکار کردم دستمال رو از دسش گرفتم گفتم خیلی ممنون شرمنده خیلی عذر می خوام من وقتی این آهنگ رو می شنوم کنترل خودمو از دست میدم گفت :منم خیلی این اهنگ رو دوست دارم درکتون می کنم بعد گفت باید دلتون خیلی پر باشه البته ببخشید فضولی می کنم گفتم خواهش می کنم این چه حرفیه گفتم آره شاید از خیلی ام یکمی بیشتر تو اون لحظات اصلا نمی فهمیدم چی دارم میگم گفتم من یه نفرو خیلی دوسش دارم ولی اون نمی دونه گفت خب بهش بگین گفتم خیلی دوس دارم بهش بگم ولی می ترسم گفت از چی؟ گفتم از اینکه منو تحقیر کنه منو مسخره کنه گفت فکر نکنم همچین آدمی وجود داشته باشه گفتم خود شما اگه من الان ازتون خواستگاری کنم چه جوابی بهم میدین؟ گفت خب میگم باید روش فکر کنم یه سره جواب نمیدم با خنده گفتم حالا کی جواب رو بهمون میدین اونم خندید گفتم اینو جدی گفتم اون یه نفری من دوسش دارم شمایید بعد برگشتم گفتم هنوزم همون جواب رو میدین؟ با تعجب داشت منو نگاه می کرد نتونستم دیگه نگاهش کنم گفتم دیدین دیدین حتی تصورشم نمی تونید بکنید گفتم از اون روزی که برا اولین بار دیدمت دلم شروع کرد به لرزیدن حتی یه ذره نمی تونید تصورش رو بکنید که من چقد انتظار اون کلاسی رو می کشیدم که با شما داشتم گفتم یادته اون روز قطعه کارم خراب شد اون روز داشتم به تو فکر می کردم که اون اتفاق افتاد .......ادامه دارد

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:41 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار 8
عینک رو در آوردم و محکم پرتش کردم رو میز گفت آقا این چه وضعشه گفتم همینیه که هست اونم دیگه جوابی براش نیومد قهر کرد زد بیرون همه ی کلاسمون خیلی خوششون اومد که حالشو گرفتم آخه خیلی بهمون گیر می داد و خیلی هم آدم حیضی بود دخترا هم دل خوشی ازش نداشتن حالا جالب تر اینه که استادمون که آدم خیلی باحالیه اومد کنارم به بهانه ی این که راهنماییم کنه بعد زیر گوشم گفت دمت گرم خوب حالشو گرفتی آخرای کلاس که وقت رفتن بود من رفتم دستمو بشورم و بعد بیام کیفمو بردارم برم که با یه صحنه ی فوق العاده جالب رو برو شدم اون دختره روی صندلی من نشسته بود و داشت قطعه کارمو تماشا می کرد بعد که من رفتم بالا سرش گفت ببخشید گفتم خواهش می کنم خیلی روز عجیبی بود شبش تا چند ساعت تحلیل می کردیم بالاخره جمع به این نتیجه رسید احساسمون دو طرفس جلسه ی بعدیش باید قطعه هامونو تحویل می دادیم قطعه هایی که باید آب دیده میشد و بعدم رنگ هفته ی بعدش که رفتیم متوجه شدم پریناز خانوم از استاد وقت می گیره که هفته ی بعد براش قطعه رو بیاره آخه نتونسته بود آهنگر پیدا کنه استاد قبول کرد داشت از کلاس می رفت بیرون که من گفتم ببخشید خانوم یه لحظه صبر کنید گفت بفرمایید گفتم من می تونم قطعه کارتونو براتون آب دیده کنم گفت نه خیلی ممنون و من دوباره اصرار کردم اونم گفت واقعا شرمندم می کنید گفتم خواهش می کنم این چه حرفیه فقط اگه میشه شمارتونو بدین که من وقتی تموم شد بهتون تقدیم کنم خلاصه شماره رو ازش گرفتیم و قطعه کارم بردیم براش آب دیده و رنگ کردیم آوردیم بهش تقدیم کردیم بعد اون ماجرا گفتم بهتره بیشتر خونوادشو بشناسم نمیشه از حول حلیم تو دیگ افتاد بعد یه تعقیب و گریز بالاخره تونستم خونشونو پیدا کنم یه دو هفته ای کارم شده بود از پریناز و خونوادش آمار گرفتن کم کم دیگه اهل محل داشتن باهام صمیمی میشدن اکثر اطلاعات رو از مغازه ی روبروی خونشون بدست آوردم باباش فرهنگی یه خونواده ی شش نفری دو تا پسر دو تا دختر و پدر و مادرش آمار زیادی ازشون گرفتم همه از خوب بودن این خونواده حرف میزدن ولی متاسفانه تو صحبت های مغازه دار محلشون فهمیدم پای یه رقیب خیلی سرسخت در میونه شاید بگین این مغلزه داره از کجا می دونه خب اگه یه نفر بیاد جلو خونه ی یه نفر داد و بیداد کنه و بعد با چاقو خودشو بزنه معلومه که همه کنجکاو میشن که ماجرا چی بوده طرف پسر عموش بود یه آدم به قول جماعت کوته بین با کلاس حالا چرا میگم کوته بین دلیل داره آخه تا اونجایی من دیدم کسی باکلاس حساب میشه که پولدار باشه و خوش تیپ از نظر من کسی با کلاسه که فهم و شعورش بالاست و تو رفتارش و اعمالش بی نظمی وجود نداره پسرعموی پریناز هر چی بود باکلاس نبود به هر حال هر کی یه نظری داره من میگم بی کلاس بود مغازه دار محله می گفت با کلاس بود آخه در شان یه آدم تحصیل کرده اس که بیاد جلو خونه ی دختر عموش آبروریزی کنه و بعدم خودشو با چاقو بزنه؟ یکم از محمد براتون میگم تا خودتون قضاوت کنین محمد 26 ساله فوق لیسانس عمران و رئیس یه شرکت خیلی معروف درآمدش توپ توپ بود از همه مهم تر صورت جذابش بود چشمای مشکی ابروهای پیوندی دماغش که دماغ نبود بینی بود دیگه خودتون حساب کارو بکنید خلاصه بگم خدا جون بدجور بهش حال داده بود اون روز خیلی دلم گرفت گفتم وقتی پسر عمو با این همه امتیاز رو رد می کنه من که دیگه تکلیفم معلومه ماشینمو روشن کردم حوصله ی خونه رفتن رو نداشتم دوست داشتم برم یه جایی درد و دل کنم اولین جایی به ذهنم رسید دریا بود الانم موقع خوبی بود خورشید داشت کم کم غروب می کرد کم کم داشتم با سرعت کم تو کوچه ی پری خانوم رد می شدم که یه دفعه سر کوچشون پری خانومو دیدم .......ادامه دارد

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:40 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار7
وسطای کلاس یه دختر وارد شد که خیلی جذاب بود گفت ببخشید که دیر اومدم کلاسو نمی دونستم کجا برگزار میشه خواستم بگم خواستم بگم خوشبحالت که نبودی چون ما چیزی جزء نیم ساعت سرکار بودن گیرمون نیومد استاده هم گفت خواهش می کنم بفرمایید بعد شروع کرد یه ربع ساعتی از درپیت بودن دانشگاه و اطلاع رسانی بدش نالید خواستم بگم استاد ما خودمون می دونیم اومدیم تو چه خراب شده ای ولی باز پشیمون شدم آخ که چقد حرفا داشتم بگم ولی نزدم اون روز تموم شد منم رفتم خونه و شروع کردم ماجرای اون روزو تعریف کردن گرچه ماجرایی نداشت ولی یه جورایی خوشم اومده بود از کلاس بعدا که فکر کردم دلیلشو فهمیدم دلیلش همون دختره بود آخه فکرمو همش مشغول خودش کرده بود خدا خدا می کردم هفته ی بعد برسه و باز ببینمش هفته ی بعد رسید این هفته برامون گفت که قراره تا آخر ترم یه چکش بسازیم از هموئن جلسه شروع کردیم به ساختن وای که چقد کار سختیه اشک آدمو در میاره فکرشو کنید با اره ای که ماست رو به زور می بره بخوای آهن رو ببری به هر شکلی بود اون روز تونستم قطعه ای رو که قرار بود طرح چکش رو از توش دربیارم با اون سایز هایی که گفته بود از اون میلگرد جدا کنم وقتی داشت حضور غیاب می کرد تونستم اسم دختره رو بفهمم اسمش پریناز بود واقعا اسمش برازندش بود خیلی دختر سنگینی بود کم کم داشتم به خودم مشکوک می شدم یه جورایی خیلی کم اشتباه شده بودم یه صدایی بهم می گفت طرف می بینم که بله تو هم مبتلا شدی رفت تو خونه هم بچه ها بهم می گفتن که این روزا یه جورایی مشکوک میزنم یه پیامکی خوندم می گفت شباهت عشق و خودتو خیس کردن اینه که خیلی زود همه می فهمن از هفته های بعدیش بیشتر بهش دقت می کردم تا بالاخره همین دقت هام باعث شد قطعه کارم خراب بشه استاد گفت دیگه فایده نداره باید از نو شروع کنی هر چی خواهش کردم قبول نکرد مجبور شدم دوباره اون کارایی رو که تو چها پنج هفته انجام داده بودم تکرار کنم اگه بدونید چی کشیدم تا دوباره خودمو بهشون رسوندم دو جلسه ی دیگه کلاسمون تموم میشد منم از اون جایی خجالت می کشیدم سر صحبت رو با دختره باز کنم رسیدیم به یه جایی که باید با یه دستگاه قطعه کارمون رو سوراخش می کردیم خیلی کار حساسی بود اگه یه ذره چپ و راست میشد قطعه کارمون می شکست چند تایی رفتن کارشونو انجام دادن تا نوبت من شد هم گروهی من قطعه کارمو گذاشت لای گیره من که دستگاه رو روش بردم قطعه کار افتاد که من برا اینکه قطعه کارم خراب نشه سریع واکنش نشون دادم دستمو بردم تو براده ها و قطعه رو گرفتم ولی دستم داغون شد و براده ها زخمش کردن یه دفعه یه صدای آشنایی گفت دستتو رو زخمت فشار نده براده میره داخلش صبر کنید چسب زخم براتون بگم باورم نمی شد بالاخره اون یه جورایی با من حرف زده تو همین فکرا بودم که این تکنسینمون به استادمون گفت این گروه همیشه بی عرضه بوده آقای بهارلو نمره ی پایینی بهشون بدین من که خیلی عصبانی شده بودم عینک رو در آوردم و محکم پرتش کردم رو میز گفت آقا این چه وضعشه گفتم همینیه که هست اونم دیگه جوابی براش نیومد قهر کرد زد بیرون همه ی کلاسمون خیلی خوششون اومد که حالشو گرفتم آخه خیلی بهمون گیر می داد.... ادامه دارد

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:39 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار 6
مهرداد نامزد داشت و همیشه ی خدا باهاش پیامک بازی می کرد یه روز وقت نماز زیر نظر داشتمش داشت حمد و سوره می خوند که پیامک براش اومد اون در حالی که داشت حمد و سوره می خوند به پیامکش نگاه کرد و حین خوندن حمد و سوره خندید و تو همون حال چون جواب پیامک رو دادن از نماز واجب تره شروع کرد به نوشتن جواب پیامک خلاصه بگم یه اخلاقایی داشت که من زیاد نمی پسندیدم ولی در کل خیلی خوش می گذشت بهم خصوصا شوخی هایی که با هم می کردیم یادش بخیر یه دفعه با علی کشتی گرفتم بلندش کردم نصف بدنشو از پنجره بردم بیرون خیلی ترسیده بود بیچاره التماسم می کرد البته زیادی خطرناک نبود مرداد و مهرانم از خنده داشتن می مردن یه دفعه دیگه علی انتقام گرفت منو علی و مهران رفته بودیم پارک ساعت دو شب هیشکی نبود هوس کردیم یادی از بچگی کنیم همه ی سرسره ها و تاب ها رو امتحان کردیم خیلی خوش گذشت آخرش که دیگه نا نداشتیم سه تایی رفتیم روی یکی از اینا هست که باید یکی بچرخونه نمی دونم اسمش چیه فکر کنم چرخونک آره همینه چرخونک علی گفت بچه ها می خواید بچرخونمتون گفتیم اگه بچرخونی که خیلی ممنونت میشیم گفت چشم یه چشم معنی دار گفت ولی شک نکردم بلند شد رفت چرخوند یه دور دو دور سه دور .....ده دور ...علی بسه دیگه ....پانزده دور ....علی کتک می خوای ....بیس دور .....علی تو رو خدا بسه......سی دور .....علی تو رو به هر چی قبول داری تمومش کن .....چهل دور .......علی می کشمت ......پنجاه دور .....مردم کمک .......شصت دور .....چند تا ناسزا .....هفتاد دور ......غلط کردم ......هشتاد دور .....غلط کردیم ......نود دور ....سکوت .... چیه انتظار دارید بعد نود دور بیهوش نشده باشیم ...خلاصه اینقد چرخوند تا همه ی کرم هاش خالی شد بعدم رفت رو چمن ها دراز کشید و هر هر شروع به خندیدن کرد منو مهرانم که دیگه تو این دنیا نبودیم خودمونو به زور رو چمن ها انداختیم و یه نیم ساعتی همونجور موندیم تا حالمون بیاد سر جاش آخرشم با گفتن این جمله که باشه علی اگه بدترشو سرت نیاوردم اونم می خندید و می گفت عمرا گفتم باشه می بینیم اونم می خندید و می گفت باشه می بینیم فرداش که از خواب بیدار شدم یه جرقه ای زد به ذهنم اون خواب بود با کسی که خوابه میشه چیکار کرد که حسایب آتیش بگیره؟ فکر کنم یه سطل آب کافی بود تا اونو از کرده ی دیشبش پشیمون کنم یه تانک آب اونم از نوع آب سرد برداشتم رفتم بالا سرش چند قطره چکوندم تو صورتش که سنگ کوب نکنه بیفته رو دستمون تازه متوجه شد که چه خبره شروع کرد به التماس کردن ولی دیگه دیر شده بود خیلی حال داد جاتون خالی کلی بهش خندیدیم ......ترم اول دانشگاه یه درسی داشتم با عنوان کارگاه مکانیک شاید ندونید موضوعش چیه در یه کلام بهتون بگم که هدف از این درس اینه تا آخر اون ترم یه آهنگر درستو حسابی ازتون دربیاد من که ربطشو به رشته ی برق نفهمیدم شما اگر فهمیدین فکر کنم یه نسبتی با انیشتین دارین از همون روز اول خوشم نیومد اول کار یه کولیس بهمون داد کولیس یه وسیله ی اندازه گیریه همون خط کش خودمونه ولی دقیق تره اون روز اول فقط نشونمون داد که چه جور با این کولیس کار کنیم وسطای کلاس یه دختر وارد شد که خیلی جذاب بود......ادامه دارد

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:39 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار 5
مثل اینکه ماجراهایی رضا قصد تمومی نداشت بعد یه ماه رضا برامون تعریف کرد که عاشق دختر عموش شده و به مامانشم گفته ولی اونا میگن به یه جوون بی پول سابقه داره با تحصیلات پایین زن نمیدیم ما به جزء نصیحت بازم کاری از دستمون ساخته نبود نه پول داشتیم بهش بدیم نه می تونستیم سابقشو پاک کنیم تنها کاری که می تونستیم بکنیم این بود که تشویقش کنیم که درسشو ادامه بده که این کارم کردیم اونم قبول کرد . خونواده ی دختر عموش کمی باهاش راه اومده بود گفته بودن اگه تحصیلاتت رو ادامه بدی و وضعیت مالیت خوب بشه ما قبول می کنیم رضا هم شروع کرد به درس خوندن البته از راه دور درس می خوند با هزار بدبختی پول جمع کرد و یه پراید گرفت و همزمان شروع کرد به درس خوندن و کار کردن اونم از نوع کرایه کشی خیلی کار کرد خیلی واقعا دیگه از لحاظ بدنی کم آورده بود تا اینکه وقتی ما پیش دانشگاهی رو می خوندیم و منتظر کنکور بودیم اون تونست خونواده ی دختر عموشو راضی کنه که با هم عقد کنن مراسم عقد خیلی ساده برگزار شد رضا برا اینکه شکر این محبت خدا رو کرده باشه بعد از عقد همراه با نامزدش راهی مشهد شدن ولش توی مسیر حال رضا خیلی بد میشه از دماغش خون میاد می برنش دکتر یه هفته ای بستری بود نتیجه ی آزمایش سرطان خون بود بله سرطان خون عجب دنیاییه خیلی تلخ خیلی پر رنج و خیلی ....نمی دونم چه جور توصیفش کنم هر چی دل تنگت می خواهد جای اون جاخالی بزار مثل اینکه این دفعه دیگه آخرین ماجرای رضا بود یه ماجرای سراسر تلخ یه زندگی پر از غم طوفان بلا بالاخره تونست رضا رو زمین گیر کنه رضا سوخت ما هم نشستیم و آب شدنش رو تماشا کردیم و اشک ریختیمو اشک ریختیم پدر رضا که عذاب وجدان گرفته بود کل زندگیشو خرج رضا کرد ولی اینو یادش رفته بود نوش دارو بعد مرگ سهراب فایده ای نداره منو علی باورمون نمی شد خاطراتی که باهاش داشتیم مدام جلومون می اومد از لحظه های بارونی که با هم بودیم حالا فقط یه حسرت باقی مونده بود ویه کاش بزرگ کاش می شد دوباره بارون می اومد سه تایی با هم بودیم منو رضا و علی روزها پشت سر هم گذشتن تو این مدت منو علی دانشگاه قبول شدیم من برق اون نفت منو علی خان هم از هم جدا شدیم اون رفت یه شهر منم یه شهر یه سال و نیم گذشت تا اینکه دوست عزیزم رضا از این دنیای پر از غم پر کشید غم نبودنش خیلی داغونمون می کرد الان دیگه فقط خاطره مونده بود و خاطره ...هی روزگار ....خلاصه آقا ماجرای رضا ما رو بدجور افسرده کرده بود ترم اول توی خوابگاهی بودم که بیشتر شبیه به یه جنگل بود آخه دانشگاه آزاد بود و نباید زیاد بهش خرده بگیریم همش تو خودم بودم اصلا توجهی به اطرافیانم نداشتم ولی تو یه هفته ای که گذشت با بچه های اونجا خیلی صمیمی شدم حالا از خاطرات خوابگاه براتون بگم البته خاطره نه مصیبت نامه بهتره بگم آقا رو راس بهتون بگم یه روانی داشتیم فوتبالیست بود چرا؟ صبر کنید میگم یه شب ساعت 2 شب خداییش نه کم نه زیاد اومده بود وسط حال خوابگاه و روپایی می زد و توپو محکم شوت می کرد به دیوار و تازه بدتر اینکه وقتی تو خیالش گل میزد داد میزد رونالدینیهو خودش عجب گلی میزنه یا می گفت یک ضربه ی استثنائی جاتون خالی رفتیم دست و پاشو گرفتیم رونالدینیهو خان رو انداختیم بیرون تا درسی باشه براش که دیگه تو پست مهاجم بازی نکنه یه دفعه دیگه من که تخت پایین می خوابیدم خیلی سردم شده بود حوصله ی خاموش کردن کولر رو نداشتم پتوی خودمم کمم بود چشمام زیاد جایی رو نمی دید آخه تاریک بود یکمی از پتوی تخت بالایی اومده بود پایین منم بیخیال اونو کشیدم پایین که کشیدن من همانا و پایان افتادن صاحب پتوهم همانا البته شانش آورد میله رو گرفت و گرنه با سر می خورد به زمین بچه ها از صدای جیغ اون بلند شدن کلی بهمون می خندیدن تا صبح مسخرش می کردن چون صداش خیلی زنونه بود از اونجا که بچه ی باحالی بود اونم باهامون می خندید و هیچ دلخوری بین منو اون پیش نیومد خاطرات زیادی از اون یه ماهی که تو اون خوابگاه بودم دارم میگم یه ماه چون سر یه مسئله ای اتاق ما با مسئول خوابگاه مشکل درست کرد ما هم چون خیلی با هم رفیق شده بودیم از خوابگاه زدیم بیرون رفتیم دو تا خونه رهن کردیم به دو تا گروه چهار نفره تقسیم شدیم گروه ما من بودمو علی و مهران و مهرداد اما بگم که چه جور بچه هایی بودن علی و مهران سنی مذهب و مهرداد شیعه من قبل از اینکه با جماعت سنی ارتباط داشته باشم فکر می کردم خیلی عجیب غریب و از لحاظ اعتقادی و اخلاقی و رفتاری خیلی با هم فرق داریم ولی وقتی با این دو گل به معنی واقعی گل آشنا شدم فهمیدم همه ی چیزایی شنیدم چرت و پرتایی یه مشت منفعت طلب بیشتر نبوده خیلی باهاشون صمیمی شدم شبیه چند تا داداش شده بودیم می گفتم علی هیچ وقت کوچکترین بی احترامی بهم نکرد همیشه احتراممو داشت نمازش ترک نمی شد و خیلی بچه ی خوش خنده ای بود مهران یه آدم باحال خصوصا ادبش منو می کشه شبیه اینایی هست تو برنامه های شعر و ادب دعوت می کنن یه دفعه نشد بهم بگه تو همیشه بهم می گفت شما کشته مردی اخلاقشم نمازش سر وقت و بعضی وقتا یه شوخی هایی با همون زبون ادبیش می کرد که آدم از خنده روده بر می شد و مهرداد که اونم بچه ی خوبی بود ولی یه کاراییش اعصاب آدمو خورد می کرد مخصوصا لج و لج بازی هاش و یه کارای عجیب غریب می کرد آدم شاخ تو کله اش در می اومد.......ادامه دارد

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:38 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار 4
 

زنگ تفریح که می شد بچه ها دورو برشو می گرفتن تا فکر کنه آدم مهمیه اونم که راسی راسی باورش می شد برا اینکه به مثلا نوچه هاش حالی داده باشه همشونو مهمون یه ساندویچ با یه نوشابه یا یه بستنی می کرد بچه هایی رو که میگم نزدیک بیست نفری می شدن ولی منو علی ورضا هیچ وقت حاضر نشدیم که زیر این خفت و خواری بشیم تا اینکه یه روز بارونی که آب گل آلود یه قسمت حیاط مدرسه رو پوشنده بود رضا برا اینکه باز با پول هاش پز داده باشه گفت پنج هزار تومن میدم به کسی که بیاد توی این آب های گل آلود بشینه همه مسخرش کردن ولی رضای ما گفت من حاضرم و رفت توی آب گل آلود نشست همه شاخ درآورده بودن این قضیه یه دفعه اتفاق افتاد و من نتونستم جلوی رضا رو بگیرم بعد که رضا پولو به رضای ما دادمن رفتم جلو و یه کشیده زدم توی گوش رضا گفتم آبروی هر چی مرد تو دنیاس رو بردی به تو هم میشه گفت مرد گفت تو چه می دونی که چه حسی داره که ببینی مادرت داره جلوی چشمات آب میشه تو چه می دونی که ناچاری نداری یعنی چی نمی دونستم چی بهش بگم اون حق داشت اون یه مرد واقعی بود کار اون یه از خودگذشتگی بزرگ بود وای داره بارون می گیره ولی چرا اینقده دلم گرفته بارون یه حسن دیگه هم داره اونم اینه که اگه گریه کنی توی بارون کسی متوجه نمیشه می دوند خدا خیلی کارش درسته کاری کرده که ما از گریه کردن خجالت بکشیم ولی از خنده کردن نه اگه این کارو نمی کرد هر موقع می رفتیم تو خیابون تموم آدما داشتن گریه می کردین آخه وجود نداره آدمی که دلش از چیزی پر نباشه بعد اون وقت ما هم وقتی اونا رو می دیدم گریه می کنن خودمونم گریمون می گرفت اون وقت چند نفر دیگه هم گریه ی ما رو می دیدن اوناهم گریشون می گرفت اون وقت دیگه واویلا می شد اینارو گفتم که اون روز من وقت برگشتن از مدرسه برا رضا گریه کردم اون سال گذشت با همه ی لحظه های تلخش سال بعدش رضا دیگه نتونست تو مدرسه ی ما بمونه آخه پول شهریه رو نداشت سال جدید خیلی تلخ برا هر سه تامون آغاز شد ولی یه رفاقت واقعی به این زودیا تموم نمیشد منو علی هر روز به رضا سر می زدیم رضا هر چی کار می کرد می دید خرجش از دخلش بیشتره دیگه نمی تونست درس بخونه برا همین یه سال بعدش که دوم دبیرستان رو تموم کرد دیگه بیخیال درس خوندن شد خیلی رفتاراش عجیب شده بود دیگه زیاد با منو علی رابطه نداشت شنیدم یه سری رفیقای جدید پیدا کرده که اوضاعشون خرابه منو علی رفتیم نصیحتش کردیم گفتیم که اینا کارشون خرابه سابقشون خرابه اهل همه خلاف هستن رضا گفت می دونم ولی مجبورم اون روز منظورشو از مجبورم نفهمیدم برا اینکه از شر ما راحت بشه گفت باشه سعی می کنم رفاقتمو باهاشون به هم بزنم ما هم به امید اینکه نصیحتامون اثر کرده باهاش خداحافظی کردیم رفتیم سال سوم دبیرستان که بودیم علی بهم زنگ زد گفت بیا کلانتری رضا رو گرفتن گفتم واسه چی گفت تو بیا برات تعریف می کنم رفتم اونجا دیدم رضا داره گریه می کنه باباشم بالا سرش بود داشت رو سرش داد میزد که پسره ی ناخلف تو آبروی خونواده ی ما رو بردی تو یه لکه ی ننگی برا من گفتم علی چی شده گفت رضا داشته دزدی می کرده که گرفتنش باورم نمی شد خیلی حالم بد شده بود مخصوصا وقتی که صدای پدرش که بالای سرش داشت زخم زبونش میزد مردی که مرد نبود یه شهوت پرست یه آدم نه حیف اسم آدم روش بزارن بعد از چرت و پرتایی که گفت اونجا رو ترک کرد رفت منو علی ناراحت و غمگین با هم رفتیم توی یه پارک نشستیم رو چمن های پارک نشسته بودیم و در مورد آینده ی رضا و اینکه چی سرش میاد حرف می زدیم خیلی وقت هاش که دیگه حرفی برا گفتن نداشتیم چمن های پارک رو از روی اعصاب خرابمون می چیدیم اون روز تموم شد رفتیم روزایی خیلی سختی بود رضا تو این یه سال یه سارق شده بود اونم با بیست فقره دزدی البته دزدی از ماشین بود مثل ضبط قالپاق ماشین مادرش با هزار بدبختی با هزار التماس به شاکیا تونست رضا رو نجات بده بعد چند ماه رفتیم رضا خیلی حالش گرفته بود نا امیدی از چهرش موج می زد اون روز کلی باهاش حرف زدیم اونم قسم خورد که دیگه از این کارا نکنه قول رضا قول بود هر کی نمی دونست من می دونستم که اون چقد جوانمرده

مثل اینکه ماجراهایی رضا قصد تمومی نداشت بعد یه ماه رضا برامون تعریف کرد که عاشق دختر عموش شده .....ادامه دارد

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:37 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار 3
خلاصه هر چی از خاطره هامون بگم کم گفتم سال دوم راهنمایی بودیم که کم کم روزگار آستیناشو بالا زد حال ما سه تا رفیقو بگیره چند روزی بود رضا بدجور تو خودش بود خیلی برام عجیب بود که چی می تونه یه آدمو اینقده عوض کنه منو علی هر کاری کردیم بهمون بگه چی شده نمی گفت تازه چیزی که دیگه حسابی حرصمون رو در می آورد این بود که موقع برگشتن باهامون نمی اومد و خودش تنهایی می رفت منو علی هر چی به مخمون فشار آوردیم که چی بهش گفتیم که ناراحت شده چیزی به ذهنون نمی اومد یه هفته اینجوری گذشت تا آخرش تونستیم رضا رو به حرف بیاریم اینجور تعریف می کرد باباش زن گرفته بود از دعواهایی که تو خونشون بوده می گفت باباش خیلی آدم بی معرفتی بود زمانی که حتی دیپلم نداشت مامان رضا تشویقش کرده بود که درس بخونه مامان رضا خیاطی می کرد تا شوهرش بتونه بهتر درس بخونه با تموم سختی ها ساخته بود ولی بعد از اینکه آقا دکتراشو می گیره همه ی خوبی هایی که زنش در حقش کرده بود رو فراموش می کنه و چند سال بعد از اینکه مدرک رو می گیره با یه زن بیوه ازدواج می کنه و زن و بچه هاشو به امان خدا میزاره میره رضا خیلی خیلی ناراحت بود نمی تونستیم براش کاری کنیم به جزء اینکه دلداریش بدیم روزای بدی در انتظار رضا بود اونم که شرایطو درک کرده بود بعد مدرسه با ما نمی اومد تا زودتر بتونه بره توی پارکا آدماس و تخمه و از این جور چیزا بفروشه فکرشو کنید بچه ی یه دکتر به چنین روزی بیافته گرچه رضا از این کار پول زیادی به دست نمی آورد ولی حداقل کمک خرجی بود برا خونوادش آخه خیلی دلش برا مامانش می سوخت مامانش مجبور بود از صبح اول وقت تا عصر خیاطی کنه رضا روز به روز شکسته تر می شد منو علی همیشه سعی می کردیم یه جورایی شادش کنیم ولی نه مثل اینکه اون رضای شاد و خندون برا همیشه خنده رو توی یه گور که خاکشو باباش روش ریخته بود دفن کرده بود سال دوم راهنمایی گذشت هر سه تامون قبول شدیم ولی رضا با معدل خیلی کم که چند تا تجدید هم آورده بود ولی به هزار زور تونسته بود تابستون ازشون نمره بیاره سال سوم یه خیلی تلخ تر از سال قبل بود یه دانش آموز جدید اومده بود که اونم اسمش رضا بود پسر پولدارترین آدم شهرمون یارو خرپول نبود خرش پول بود از کارخانه ی ذوب آهن بگیرید تا کارخونه ی آب معدنی مال خودشون بود خیلی به خودش می نازید و خیلیم خودشو تحویل می گرفت بچه ها دوسش داشتن اما نه برای خودش برای پولش هر جاشو دست می کرد پول بود تو جورابش لای کتاباش اسکناس های تا نخورده یه چیز جالب تر براتون بگم اینه که جلد کتاباشو زیرشون پول میزاشت فقط برا چی؟ معلومه دیگه برا اینکه چشم بچه ها در بیاد البته چشم ما در می اومد البته نه از پولاش از کم عقلی این بچه ننه اخی خیلی دلم براش می سوزه یه دفعه بند کفشاش باز شده بود بلد نبود ببنده پیش ما وایساده بود من بهش گفتم بند کفشات بازه ببندش گفت بزار بعدا می بندمش بعد رفت دسشویی که ما متوجه نشیم که بلد نیست بند کفششو ببنده بعدم منتظر مونده بود تا زنگ کلاس رو بزنن که بچه ها برن سر کلاس بعد اینکه زنگ رو زده بودن یکی از بچه های کلاس رو بهش پول داده بود که براش بند کفششو ببنده ولی این آق سعید ما از اونجایی که خیلی بهش برخورده بود بند کفششو نبسته بود و اومده بود ماجرای بند کفشو برا همه تعریف کرده بود یه هیکلی داشت کپی فیل خیلی بی ادب بود مثلا معلم زبان داشت درس می داد و این برا این که نشون بده که از همه احمق تره با صدای بلند می گفت مانفففففف ادای معلم زبان رو در می آورد بچه ها هم به حماقتش می خندیدن از اونجا که معلم زبان ما خیلی آدم خوبی بود فقط نصیحتش کرد .....ادامه دارد

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:37 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار 2
خلاصه خیلی بهمون خوش می گذشت خصوصا جاهاییش که برا شوخی ام شده بود مچشو می گرفتیم ولی اون یه جورایی قضیه رو ماس مالی می کرد شاید پیش خودتون بگین که چند سالمون بود این کارا رو می کردیم اون موقع ما سوم ابتدایی بودیم عجب سالی بود یه کچل روانی شده بود معلممون خیلی ترسناک بود من که خیلی ازش می ترسیدم نه من کل بچه ها ازش می ترسیدن یه دیوونه ی تمام عیار بهش می گفتیم کچل دو عینکی یه عینک داشت برا بیرون یه عینک برا داخل کلاس شاید بگین چرا در مورد معلمم اینجور حرف میزنم ولی اگه براتون تعریف کنم که چیکار می کرد بهم حق میدین مثلا یه دفعه یکی از بچه های کلاس رو سر اینکه آدامس تو دهنش بود چنان زد که سرش خونی شد تازه برا خودمم یه اتفاق بدتر افتاد نمی دونم چه درسی بود باید چراغ راهنما رو یاد می گرفتم من کل درسو خونده بودم به غیر از این قسمت چراغ راهنما از اونجایی که من تو عمرم شانس نیاوردم اسم منو خوند برم پای تابلو شروع کرد به سوال پرسیدن منم همشو جواب دادم سوالش تموم شد گفت بشین داشتم می رفتم که گفت نه وایسا قلبم داشت بدجور تالاپ تلوپ می کرد بدنم داشت می لرزید گفت بهم بگو چراغ های سبز زرد قرمز چراغ راهنما هر کدوم چه معنی میدن همون لحظه بود که فاتحه ی خودمو خوندم همشو اشتباه گفتم خداییش کم کمش قرمزو می دونستم ولی از ترس اون اشتباه گفتم اومد گوشمو گرفت شروع کرد به چرخوندن بچه ها همه بهش التماس می کردن منو ببخشه ولی اون تهدیدشون کرد که اگه کسی حرفی بزنه همین بلا رو سر خودش میاره خلاصه منو برد کنار تخته سیاه البته سبز بود نمی دونم چرا می گفتیم سیاه بعد موهامو گرفت بلند کرد رو هوا البته دقت کنید که موهامو کشید بالا که منم که موهامو خیلی دوسشون دارم دنبالشون رفتم بالا خیلی دردم می کرد بعد گذاشتم زمین دو تا شیلنگ زد اون موقع معلم ها خیلی وحشی بودن البته هنوزم پیدا میشه تازه بعد این همه شکنجه منو تحویل دفتر داد اونجا هم چند تا شیلنگ خوردم به اضافه ی زنگ زدن به خونه و اعتراف به اینکه به دلیل درس نخوندن الان توی دفترم و بعدم یه تعهد و با خواری رفتن به کلاس چند تا از بچه های از رفقای خوبم به خاطر این آق کچل از مدرسه رفتن زمستونا آخر عشقو حال بود خصوصا وقتی برف می اومد چه سر سره بازی هایی می کردیم چه گوله برفی هایی که به هم نمی زدیم یه دفعه کیف یکی از بچه ها رو پر از برف کردیم البته دلیل داشت آخه اون از با نامردی یه گوله برفی زده بود تو صورت رضا اونم روی دماغش خیلی اگه زد خوردو چشید اینقده گریه می کرد ما هم از خنده مرده بودیم نمی دونم که چرا این کچل ها باید رو اعصاب آدم راه برن یه مدیر داشتیم نمی زاشت زیاد خوش باشیم می دونم که حسودیش میشد تابلو بود از قیافش می بارید ولی که به حرف اون گوش می داد سرسره بازی می کردیم در حد تیم ملی البته نه تیم ملی که نه آخه تیم ملی کشورمون وضعیت الانش شبیه مالدیو شده بهتره بگم در حد لیگ اسپانیا شاخه ی رئال مادرید..........ادامه دارد

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:37 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
وصیت بهار 1
 

یه روز بارونی بود مدرسه تازه تعطیل شده بود صدای رعد و برق یه جورایی به ما گوشزد می کرد زود برید خونه هاتون که الان خیس خیستون می کنم ....بدو علی چیکار می کنی خیس شدیم مثل اینکه خیلی بهت چسبیده اون تو می خوای یه تشک و بالشت برات بیاریم همونجا بخوابی

علی: چیه بابا اومدم چه خبرتونه نمی زارید آدم یکم با خودش اختلاط کنه

عادت همیشگیش بود می رفت دسشویی باید تموم مسائل شخصی و غیر شخصی و تمام فکرای عاقلانه و احمقانشو اونجا حل می کرد حالا شاید بگین چرا احمقانه آخه یه بار بعد از اینکه از دسشویی اومد بیرون پرسید بچه ها به نظر شما اگه همه ی دانش آموزا یه دفعه ای همشون دست شویشون بیاد چی میشه؟

خلاصه با هزار مکافات اومد بیرون تازه ناراحتم شده بود که چرا مزاحم اوقات خوششون شدیم بارون شدت گرفته بود صدای بچه ها تو خیابون که تند تند می رفتن به خونه هاشون یه حس عجیبی بهم می داد بازم مثل هر روز علی و رضا یه قوطی پیدا کرده بودن و تو خیابون با هم پاسکاری می کردن تو بارونم این عادتشون یادشون نمی رفت البته خودمم ازشون حمایت می کردم هر سه تامون بارون رو دوست داشتیم من که خودم دیوونه ی بارونم به قول حبیب خان گل ....بزن باران بهاران فصل خون است بزن باران که صحرا لاله گون است .......بارونو دوست دارم به خاطر پاکیش بارونو دوس دارم به خاطر آرمشش بارونو دوس دارم ....بارونو عاشقشم عاشق بودنم دلیل نمی خواد ......

خیلی بهمون خوش گذشت آخه تو مسیر خیلی شیطنت می کردیم زنگ خونه ها رو می زدیم در می رفتیم خیلی حال می داد خصوصا تعریفاشون خیلی حال می داد رضا آخر خالی بندی بود البته ما می دونستیم داره چاخان می کنه ولی حرفاشو یه جورایی دوست داشتیم باور کنیم مثلا می گفت تو زیر زمین خونمون یه سوراخ پیدا کرده که کوتوله ها توش زندگی می کنن بعد تعریف می کرد که چه جوری آمارشونو گرفته این که غذاشون چیه لباسشون چه جوریه چند نفرن و هزار تا چیز دیگه که صد تا سازمان جاسوسی ام می اومد نمی تونستن چنین گزارشی تهیه کنن یا مثلا تعریف می کرد که ما شین باباشو برداشته و رفته تو شهر مسافر کشی کرده و با پول اون روزش پولی در آورده که از قیمت خود ماشینه بیشتر بوده و...............این ابتدای رمانیه که دارم می نویسم به نظرتون چطوره ادامه بدم؟؟؟

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:36 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
سلام...
تصمیم گرفتم ادامه رمانمو اینجا بزارم چون به این نتیجه رسیدم این رمان چاپ بشو نیست خودمم زیاد دوس ندارم چاپ بشه چون کار زیاد قرص و محکمی نبوده و نیست هنوز اول راهم خیلی مونده به اون درجه برسم که کتاب چاپ کنم تصمیم گرفتم وقتی کتابمو چاپ کنم که بدونم حداقل یه نکته جدید داره با اجازتون قسمتای قبلی رو دوباره میزارم که یاداوری بشه داستان از چی قرار بوده....فعلا خدافظ

+نوشته شده در 90/11/14ساعت9:33 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
قلمی باید راند / به دل سینه ی خاک/ با خط عشق نوشت/زندگی صحنه ی سنجیدن ماست
+نوشته شده در 90/06/05ساعت2:3 قبل از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |
سر به مهر گذاشتیم گفتند ظاهر است سر از مهر برداشتیم ترک خدا کردیم گفتند کافر است گذشت عمری

 چیزی جز تنهایی و بی کسی سهم این دل خسته و آزرده نشد  سرکشی سودی نداشت جز تباهی توبه کردیم

بازگشتیم گفته ها باز ادامه داشت ولی در دل ما سیاهی دگر راه نداشت ...مردم مردم زبانی دارند بس دراز

به تلخی زهرمار به تیزی شمشیر بران  پیر می کند می شکند دل ها را ...

آرامش نیافتم جز وقتی که با خدا مناجات کردم آری اکسیر جوانی دوای هر دردی اوست اوست بی همتا آفریننده ی یکتا...

. کسی ما را نمی فهمد انتظار چیست ؟ فهمیدن انسان توسط دنیا؟

دنیا تنها یک برگه ی امتحان است و بس به ما داداه شده که آن را با محبت با دوستی با نیکی و با خوبی ها پر کنیم چگونه می توان از یک برگه ی امتحان انتظار کمک داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در 90/01/31ساعت8:57 بعد از ظهرتوسط حمید ماهاراجه |